مرزهای مشترک

خرید بک لینک
در جوابِ حرفش، از دهانم پرید که من معمولاً دلتنگ کسی نمیشوم و در همان لحظه غافلگیر و پشیمان شدم. از کل سفر، فقط چنددقیقه باید در تاکسی با او تنها میبودم و کافی بود همین چنددقیقه را مراقبت کنم و حرفِ بیجا نزنم. طوری ساکت شد، لبخند معذبی زد و سرش را تکان داد که در آنْ فکر کردم به نظرش آدمِ سرد، بیخود و بیارزشی آمدهام. بعضی از رذائلم، بیهوا بیرون میزنند. اینها معمولاً آن رذائلی هستند که خودم باور ندارم از دستهی رذائل باشند، چون فقط شبیه حیوانی هستم که حالاتی مثلِ دلتنگی، برایش پیچیده و بیفایده است. بنابراین، گاهی حواسم نیست که باید پوشانده شوند. «بقا، نیازی به حالاتی مثلِ دلتنگی ندارد». این گزاره، در ناخودآگاه، بهصورتِ پیشفرض، هدایتم میکند. بزرگتر که شدم چنین مفهومی در ذهنم شکل گرفت. قبل از آن، گزارهای در کار نبود، کودکی بودم که هیچ درک یا کلمهای برای فکرکردن به چنین چیزی نداشت؛ فقط، خیلی طبیعی و روزمره، آن را زندگی میکردم. بقا، تنها شامل حالات و احساساتِ اصلی و بنیادین مثلِ ترس، گرسنگی یا میل است. من در کنارِ تو، اغلب، درگیرِ بقا بودم، در تمامِ کودکی و تا سالها. هرچیزی غیر از این را غیرضروری، زیادی و احمقانه جلوه میدادی. اگر در خانه یا جایی تنها ماندهبودم، تو بعد از ساعتها و گاهی بعد از روزها، در حالی میآمدی که گویی آمدنت بیاهمیت و ناچیز است. نشانم میدادی که فرقی بین آمدن و نیامدنت نیست؛ که حالا که آمدهای، مگر چه چیزی تغییر کرده؟ تو تا جایی پیش میرفتی که من در هفتسالگی باور میکردم که تمامِ حسهای ناخوشایندِ زمانِ نبودنت، پوچ، بیمعنا و زیادهرویِ ذهنِ احمقِ من بودهاست. تو همهی سختیهایی که برای ذهنِ کودکانهی من مصیبت مینمودند را به چیزهایی پیشپ مرزهای مشترک...

ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 41 تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 19:43

صفحه بندی